روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
199
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
دادند . بما گفتند كه ازينجا تا منزل ديگر دوازده فرسخ راه است . دو ساعت از شب رفته به راه افتاديم ، اسبهاى خوب تازهنفس از چاپارخانه براى ما آوردند . همهء آنشب را رانديم و گرما هيچ فروكش نكرده بود و بسيار طاقت فرسا بود ، مخصوصا ازين لحاظ كه بر سر راه هرگز به آب نرسيديم . چون صبح شد ، كه مصادف بود با دوشنبه ، همچنان به راه پيمايى ادامه داديم و تا ساعت سه بعد از ظهر بدون آنكه به آب خوب و يا بد براى نوشيدن آدميان و اسبان برسيم راه پيموديم . همهء آنشب و آن روز چنان تند رانديم كه اسبهاى ما به كلى خسته شدند و بدشوارى ميتوانستند راهپيمايى كنند و نيز به علت گرماى بسيار آفتاب آن روز نزديك بود كه هلاك شوند . ما آدميان نيز نزديك بود از نايابى آب نابود شويم ، كه جوانى كه خدمتگار استاد علم كلام بود و اسبى بهتر از ديگران داشت ، تند راند و سرانجام خوشبختانه نهرى يافت و جامهء خود را از تن كند و در آب فرو برد و با شتاب بسوى ما بازگشت و عطش بعضى از ما را با آن فرو نشاند . بيشتر ما براستى نزديك بود از گرماى بسيار و نايابى آب تلف شويم . چنان كه قافلهء ما پراكنده و متلاشى شد و هر يك سر خويش گرفت و رفت . ديگر نگهبانان و پاسداران ما بدنبال ما نميآمدند و هر كس ميكوشيد تا جان خود را برهاند . سرانجام بهنگام فرو رفتن آفتاب به درهاى پهن رسيديم كه در آن بسيارى چادر افراشته بودند . اين چادرها از آن جغتائيان بود . از دور رودى پديدار شد كه بنام مرغاب معروفست * . در آن شب و آن دو روز بيست فرسخ قسطيلى راه پيموده بوديم و درينجا آرميديم و شب را بروز آورديم . بامدادان كه روز سه شنبه بود بر اسب سوار شديم ولى فقط دو فرسخ رانده بوديم كه به ساختمان بزرگى مانند مهمانخانه يا هتل رسيديم كه درينجا بنام كاروانسرا خوانده مىشود . در آن ساختمان گروهى از جغتائيان را يافتيم كه مسؤول چاپارخانهء حكومتى بودند . آن بعد از ظهر را آنجا ناهار خورديم و آرميديم . بهنگام فرو رفتن خورشيد بار ديگر اسبهاى تازه نفس كه از اصطبل